تنهایی

می گوید :

"به سراغ من اگر می ایی ، دگر آهسته نیا، چند وقتی ست که فولاد شده چینی نازک تنهایی ِ من ... "

به دلم می نشیند .

ملاصدرا

 بعضی حرف ها رو آدم هر چقدر هم می خونه باز براش تازه ست !

ببین ملاصدرا چقد قشنگ میگه :

" خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان ،

اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود، و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. برادر مي‌شود محتاجان برادري را. همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

اميد مي‌شود نااميدان را. راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را. شمشير مي‌شود رزمندگان را. عصا مي‌شود پيران را.

و عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را  ،

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح ... "

اعتماد

  ـ خیلی سخته از کسی که بهش اعتماد داری ، بی اعتمادی ببینی !

و از اون سخت تر اینکه این بی اعتمادی هی تکرار بشه ، و تو نتونی به روی خودت بیاری که می دونی !

و از اون دو تا سخت تر اینه که آخر سر مجبور شی خودت رو متقاعد کنی که نباید بهش اعتماد می کردی !

ـ ندیدن غیر ارادیه ، نادیده گرفتن چی ؟

ـ  دلم می خواد زمان متوقف بشه !

ـ هر کس به طریقی دل ما می شکند ، بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند

  بیگانه اگر می شکند حرفی نیست ، از دوست بپرسید چرا ...


پ  ن :ـ  دوستی می گفت نوشته های وبلاگ تو دلی اند !  اما داشتم فک می کردم چند وقتیه دلم به اینجا که می رسه ساکت می شه ! مدت هاست اینجا دیگه برای دلم چرتکه نمیندازه !

انگار این قلم مجازی ، بیشتر به کار نیمه ی منطقی ذهن اومده ...

حالا ،

این پست کاملا دلی شد ! اونم یه دل پر !!

رفتن/رسیدن

امیدوارم هیچ وقت به جایی نرسم که بخواهم " درست رفتن " را ، فدای " رسیدن "  کنم !

استقلال / تنهایی

تا امروز خیال می کردم اولین چیزی که این شهر به من داده ، " استقلال " است !

حالا دارم می فهمم که چقدر ظریف و سخت است فهمیدن اینکه حسی که در لحظه ی لحظه ی روزهایت رخنه کرده ، " استقلال " است یا " تنهایی " .

غ  م

حالا که تو از من و لحظه هایم جدا نمی شوی  من هم به چشم دیگری به تو نگاه می کنم . اصلا دیگر تو را جزئی از خودم می دانم نه هجومی از بیرون ؛ که  تو با خون و گوشت و پوست من عجین شده ای ...

می خواهم خیال کنم تو هستی چون باید باشی . هستی چون اگر نباشی زندگی چیزی کم دارد ..

بی خیال این لحظه ها . هر روز روزیست . من هم که دیگر تو را خوب می شناسم ، غریبه که نیستی ...

امان از تو که همیشه  آماده ی آمدنی ... هر وقت من خراب  کنم ، هر وقت چیزی کم باشد ، هر وقت دلی گرفته ، هر وقت کسی از میان ما برود ، هر وقت همه چیز به هم ریخته باشد ، " تو " شره می کنی !

بیا . دیگر به تو خرده نمی گیرم که چرا اینهمه با دلم آشنایی . بیا که یاد گرفته ام با حضور تو زندگی کنم . حضور تو نشان می دهد که دلم هنوز کار می کند و برای من ، این نشانه ی خوبی ست رفیق !


پ.ن ۱ : الهام عزیزم ، چه بگویم برای تسلای دل نازنین ات ، که دل تو همیشه تسلای خاطر ما بوده است . خدا پدربزرگ ات ـ که پدری بزرگوار برای همه مان بود ـ را غریق رحمت خود کند ، که او به نزد ما باز نمی گردد اما ما همه شتابان به همان سو می رویم ...

یا رب

یادم نرفته هر وقت تو زندگیم پاهام لرزیدن , یاد تو و نگاه پر از لطفت آرام جانم بوده  .

یادم نرفته هر وقت دلمو یکدله کردم و دادم دست تو ، تو سنگ تموم گذاشتی براش .

یادم نرفته تو لحظه های سخت ، وقتی همه چیز سیاه و تاریک بوده ، یاد تو عین دریچه ای از نور ، یکهو دلمو نرم کرده .

یادم نرفته لحظه های نابی که از شدت وضوح تو دچار شوق و هراس میشدم .

خدایا !

من که از رحمت تو چیزی سراغ دارم که ازجای دیگه ای ندارم ؛ چطوری به غیر تو رو بزنم و امیدوار باشم؟!

تو که حال و روزمو خوب می دونی ، فالیک یا رب نصبت وجهی و الیک یا رب مددت یدی ...

بیوتن

" من او " یش را خیلی وقت پیش خوانده بودم ؛ بعد از آن هم " ارمیا " و " داستان سیستان " و البته "نشت نشا " یش را ، که علی رغم تعداد کم صفحاتش هیچ وقت به آخر نرسید !

نوشته هایش را به شدت دوست دارم ، اما نه آنقدر که زود زود دلم برایشان تنگ شود و مثل کتاب های مرجع دو سه روزی یک بار بهشان سر بزنم .

" بیوتن " اش را مدتی قبل برای خودم هدیه خریدم . گذاشته بودمش برای یک فرصت خاص ! که  قسمت این روزهایم بود انگار ...

من نقد کردن نمی دانم . توصیف هم نمی کنم ،

فقط می دانم وقت خواندن این کتاب حس می­کنم منقبض شده است تمام بدنم ، دست ها و پاهایم ، صورتم ، قلبم ، ... .

نمی دانم . انگار که کلمات کتاب از جان من بیرون بیایند . انگار که با کتاب زندگی می کنم ... انگار که ارمیا را می شناسم و خودم را موظف می دانم از او دفاع کنم . انگار که از حرف نزدن ارمیا دیوانه می شوم . انگار که خشی را روزی هزار بار در هر چیزی دیده باشم ...

وقتی ارمیا تشنه است و برای حرف زدن باید چند قطره ای آب بنوشد و برای آب خوردن نیاز به حرف دارد و نمی تواند حرف بزند ... دیوانه می شوم !

به هم می ریزم . آشفته می شوم . بلند می شوم . راه می روم . و انگار که سینه ام دارد از جا کنده می شود ... کتاب را به گوشه ای می اندازم و بیرون می روم ... اما خیلی زود بر می گردم ... انگار این روزها به جز خواندن این کتاب کاری ندارم ...

نمی دانم ... یک جور لذت عجیب غریبی دارد این کتاب . لذتی توام با آشفته گی ...

                       


پ.ن : حالا ، در کنار همه ی این ها ، وقتی ارمیای امیر خوانی را باز می کنم و بعضی از نقد های " بی وتن " را می خوانم قیافه ام دیدنی می شود . عینهو ماهی توی ماهی تابه ، به جلز ولز میافتم . از این عده ای که چقدر دلشان می خواهد امیر خوانی را به خاطر سکوت این روزهایش متهم کنند ... عده ای که ارمیا را عین خودشان می بینند ... عین خودشان می خوانند و عین خودشان می خواهند  ...

" آه " ای می گویم و تمام صفحات را می بندم .