|
sun light به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم
| ||
ﺗﺎ ﻛــﯽ ﺑﻪ ﺗﻤﻨـﺎی وﺻـﺎل ﺗﻮ ﻳﮕﺎﻧﻪ اﺷﻜﻢ ﺷﻮد از ھﺮ ﻣﮋه ﭼﻮن سیل رواﻧﻪ؟ [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 4:29 PM ] [ ]
یکی از بهترین زمان های ارزیابی میزان روشن (!) فکری آدمها ، وقتیه که ازت جواب " نه " می شنون ! به تجربه ی من که اپروچ اغلب آدم ها مشابه همدیگه س ، اما امان از اون اندکِ متفاوت ... [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 8:45 AM ] [ ]
دلم پر شده هر چی سعی می کنم یه کم از روش بر دارم دوباره یه چیزی جاشو می گیره اونقدر پر شده که تا یکی یه بار گیرم کوچیک بهش اضافه می کنه ، اضافی هاش میریزه بیرون اونقدر حجمش کوچیک شده که با یه حرف پر می شه ، با یه حرف خالی ! کی نسخمو میپیچه ؟ [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 9:57 PM ] [ ]
" سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم , فرج همّی و یسّر امری و ارحم ضعفی و قله حیاتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یا رب العالمین " پیامبر فرمودند هر کس حلول ماه ربیع رو به دیگران مژده دهد من بهشت را به او مژده خواهم داد . حلول ربیع مبارک */ این دعای پایان ماه صفر رو خیلی دوست دارم . در واقع به کلمه کلمه ی این دعا محتاجم ... السلام علیک یا سلطان ... [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:1 PM ] [ ]
1_ چند روزیه دم دمای نه و ده صبح که می شه یه گروه از این گنجشک های مهاجر میان رو حیاط خونه و شروع می کنن به جیک جیک و سر و صدا .
تا می رم ازشون عکس بگیرم سریع می پرن و میرن . همینکه این گروه بلند می شن دسته ی گنجشک های خونه ی همسایه هم بلند می شن و با هم می زنن به چاک . این یک دستی و هماهنگیشون خیلی دوست داشتنیه . حرکت اون دو تا گنجیشکی هم که عقب می مونن ، خیلی بامزه اس ... 2_ به بی تفاوتی جمعی می گن پدیده ی تماشاگران خاموش . بلاخره ممکنه از توی این تماشاگران خاموش ، یه مرد پیدا شه و صداشو بلند کنه . اما از جمع گروهی که هواسشون مشغول خرید و فروش سکه و ارز و سود و زیانشه ، شاید دو برابر شدن قیمت سکه تو چند ماه براشون کمتر عجیب باشه ! اشتغال زایی خوبیه ! دست بانی هاش درد نکنه ... 3- خدابیامرز پدربزرگم می گفت به فلانی گفتن چیکار کردی تو این چند سال که کاره بودی ؟ گفت روزی که اومدم نوشابه دو ریال بود الانم که دارم می رم دو ریاله ! خندیدند ... 4 _ هر چی هم قیمت سکه و طلا و ارز و دلار بالا و پایین بره ، قیمت یه روز قشنگ برفی و یه فردای افتابی قشنگ تر بعدش ، قیمت صدای گنجشک های مهاجر و قیمت عطر خوب نرگس هایی که تو سرما باز می شن ، هنوز .... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 11:45 AM ] [ ]
میگه " اونی که بهش محبت کنی خوشی می زنه زیر دلش و میره ، اگه بهش محبت نکنی از یکی دیگه محبت می گیره و میره ... خلاصه اومده که بره زیاد خودتو خسته نکن " [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 8:10 PM ] [ ]
" هر گاه خداوند بداند کسی حسن نیت دارد او را در پناه خود حفظ کند. " این سخن ، جواب خیلی از معماهاست اگر ... [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 11:51 PM ] [ ]
بارها فکر کرده ام اگر امروز از اسلام مزه ی شیرینی در دهانم هست ، به برکت شش هفت نفر آدم حسابی ییست که در طول زندگی ام سر و کارم بهشان خورده ( حالا بلند مدت یا کوتاه) نه از خروارخروار مسلمانی که دور و برم زندگی می کنند ، نه از جامعه ی مسلمانی مان، نه از تریبون ها و منبر ها و حرف و حدیث های کثیر ... تا عمر دارم مدیونم . به این شش هفت نفر که دست کم دو نفرشان این پست را می خوانند. */ لازم به ذکر است که آدم حسابی تعبیر خاص خودم از این چند نفر هست و هیچ شرط و شروط و محدودیتی از قبیل سن ، جنس ، میزان تحصیلات ، نژاد ، و حتی دین و مذهب خاصی را شامل نمی شود! [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 4:20 PM ] [ ]
زندگی هر کدوم از ما ها می تونه با یه اتفاق غیر قابل پیش بینی " تغییر" کنه ! " تغییر" ! چیزی که مدتیه دارم به وضوح با گوشت و پوست و استخونم حسش می کنم فقط باید باورش کنی تا بتونی باش کنار بیای . نمی دونم چجوری بگم اگه بخوای بری تو بحرش خیلی ترسناک می شه ، یعنی اینقدر چیزها هست که از دست من و توی انسان خارجه ، یعنی اگه فک کنی بهش ، همین یه روزمره ی عادی تکراری ، پر از چیزهاییه که نبود هر کدومش می تونه ویرانت کنه خداییش چه توانایی غفلت شگفت انگیزی داره این آدمیزاد یعنی اگه بخوای حساب کتاب کنی سر در نمیاری چجوری اینجایی ... چجوری زنده ای ... چجوری هنوز دم و بازدم داری و چجوری یک لحظه ای همه اینها تموم می شه !
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 10:12 PM ] [ ]
از صبح زده است به باد و طوفان هوا ابری ست . همه جا آرام است و هو هوی باد می پیچد باران ٍ نم نم ... بوی خاک می آید حال و هوای اسفند دارد . حس روزهای دم عید ، خوب و دلگیر .. زمستان ندیده کی دلش بهار می خواهد آخر؟
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 4:7 PM ] [ ]
یا آدم باید شهامتشو داشته باشه و حرفشو تا ته بزنه ، یه اگه نداره اصلن شروع نکنه ! نصفه حرف زدن غم آدم رو بیشتر می کنه ...
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 6:37 PM ] [ ]
وقت ، وقت سر و سامون دادن به کتاباس. وقت روشن کردن تکلیف همه ی کتابهاییه که تو این شش سال دانشجویی خریدم. هر چی تو این مدت تهران مونده بود ، هر چی به خاطر کمبود جا توی کارتون و زیر تخت و توی کمد تلنبار شده بود . دوست دارم کتاب هام جلو چشمم باشه . دوست ندارم دنبالشون بگردم . دوست ندارم ندونم کجان چطورن چقد خاک گرفتن ... همه ی کتاب ها رو می زارم وسط اتاق و دونه دونه جداشون می کنم : بعضی ها رو برای نگه داشتن کنار می زارم ، بعضی ها رو برای خوندن و بعضی ها رو برای نداشتن ! یه سری برگه ها و نوشته ها رو آرشیو می کنم و می زارم تو کارتون مخصوص خودشون و گنده روش می نویسم " آرشیو " . اینا چیزهاییه که برای بعد تر هام کنارشون گذاشتم! جزء اون چیزهاییه که باید خاک بخوره تا باارزش بشه ... کارم که تموم می شه کلی ذوق می کنم . این امتحان رو که بدم یک دو جین کتاب برای خوندن دارم !
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 10:50 PM ] [ ]
می گه : " گاهي هزار تا ديواره انگار بين خودتو و نوشته هات " کودکی دوران داستان های سر راست و درک مستقیمه . بزرگتر که می شی خودت رو به هزار آب و آتیش می زنی تا با تناقضاتت بجنگیو یه بار دیگه برسی به همون داستان های سرراست کودکی . همون داستان هایی که تهش ذوق کنی و تا مدت ها کیفشو ببری دل آدم تو بچگی به طرز عجیب غریبی به بعضی آدم ها گره می خوره به بعضی خاک ها به بعضی صداها . و این گره ها همیشه یه جایی ته ته وجود ادم می مونه . کوچیکتر که بودم یکی از رویاهای خوب لحظه های سخت و دلتنگیم تصور تو صف نماز ایستادن کنار یه عزیز تو صحن حرم امام رضا بود . نمی دونی این خیال برام چقدر دوست داشتنی بود . نمی دونی با این خیال چقدر حس خوب سراغم میومد . انگار هر چی سختی بود قرار بود اونجا تموم بشه برام .. اما بزرگتر که می شی پر از حساب و کتاب می شی . پر از ملاحظه و اما و اگر می شی . خیلی از خواسته هات رو نمی گی . خیلی از حرف هات رو نمی زنی ، خیلی از اروزهات رو خفه می کنی . می ترسی نفهمنت . می ترسی قضاوتت کنن . می ترسی محدوده هاتو بشکنن . می ترسی .. آره بزرگتر که می شی بین خودت و نوشته هات یه دیوار گنده می اد .همونطور که بین خودتو خواسته هات !نمی دونی چقدر دل خودم هم نوشته های سر راست می خواد . ولی دیگه بلد نیست ....
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 3:7 PM ] [ ]
نشناختمت به چشم معنی , عیبم مکن الغریب اعمی !
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 10:4 AM ] [ ]
بعضی وقت ها تو کوچه خیابون و اینور اونور چیزهایی می بینم که دلمو بدجوری به هم می زنه این جور وقت ها عین بچه ای که آغوش مادرش رو گم کرده بی قرارم می شم ! احساس ناامنی می کنم ! بد جوری دلم می گیره ... این جور وقت هاست که گوشه ی اتاقم ، که قرآن رو میزم ، گرمترین و امن ترین پناه می شه ... خدایا شکرت .
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:6 PM ] [ ]
هر آرزو یی که به حسرت تبدیل می شه می تونه یه پله باشه برای صعود ، می تونه یه شیب باشه به سمت سقوط ... اما بعضی وقت ها مرز بین این صعود و سقوط خیلی گنگ و ناشناخته می شه ، اونقدر که تو رو از شناخت جایگاه واقعیت عاجز میکنه !
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 10:34 PM ] [ ]
سعدی به روزگاران ، مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 10:26 PM ] [ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||