تبليغاتX
sun light

sun light
به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم  
قالب وبلاگ

...Az inhame tanaghose dar jaryan, khaste am

Az inhame bi hamahangi . az hameye etefaghati ke nemifahmameshan. az in jangi ke az daron viranam karde, az adamha. Az anhayi ke ziadi behem tavajoh mikonand , az anhayi ke ziadi bi tavajohi mikonand , az anhayi ke ziad mifahmand , az anhayi ke hichi nemifahmand 

Az anhayi ke azashan entezare ziadi daram , az anhayi ke azam entezare ziadi darand

 az lahzehaye motanavebe shako yaghin , az lahzate motanavebe shadio gham

Az inke har etefaghi, miravad yek jayi goshye zehnam va pak nemishavad

 az inke fekr konam khoshbakhti male fardast

 az inke khial konam nabodanam baraye kasi mohem ast , az inke khial konam nabodanam chizi az donya kam nemikonad

Entezare ziadist ke delam bekhahad bad az saatha davidan , lakhti asode basham? Entezare ziadist ke betavanam az chizhaye khobi ke daram estefade konam

Gele mandam,  na ke az kesi . az in rozegar gele daram , az inke javabam ra nemidahad , az inke asode am nemigozarad

Az inke nemitavanam mesle yek adame mamoli khosh basham , az inke na delam be lezathaye kochak reza midahad , va na armaghane bozorgtari barayam darad

....Az motavaset bodan khaste am 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:26 PM ] [ ]
به یکی از پیامبرانش وحی فرستاده بود که  

اگر می خواهی در بهشت من را دیدار کنی در دنیا غریبانه زندگی کن ، تنها و اندوهگین ... مثل پرنده ای تنها که در منطقه ای خالی از آب و گیاه پرواز می کند ، از میوه ی درختان می خورد و زمانی که شب رسید به لانه ی خود بر می گردد در حالی که همدمی جز من ندارد ؛ و از مردم می ترسد ... 


*/.....


 نوشتن این پست قطعا دلیل خاصی دارد اما نمی توانم پاورقی اش را بنویسم . جای خالی گذاشتم . هر طور خواستید بخوانیدش ...

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:18 PM ] [ ]
" ترک برداشت دلم  ، آنقدر که سرد و گرمش کردی "
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:30 PM ] [ ]
منطقی بودن و راه کار دادن خیلی خوب و ایده ال است اما همیشه آن چیزی که لازم است این نیست!

گاهی آدم نیاز دارد رفیقش دست روی شانه اش بگذارد و بگوید که " می فهمد "  .

گاهی آدم دلش اندکی " تسکین " میخواهد فقط  ... 

قدری " مرهم " !

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:34 PM ] [ ]
یک زمانی بلاگستان پر بود از حرف هایی که چشم را تر می کرد . دل را می لرزاند . رقیقش می کرد ، ..

حالا اما ، مدت هاست پستی دلم را نلرزانده ، مدت هاست آرامش این دور و برها هم تمام شده 

نمی دانم من دیگر آدم آن روزها نیستم یا زبان ، زبان دیگری شده .

هر چه که بود ، ماوای خوبی بود ، شاید خوب کردند آنها که قبل از تمام شدن ، رفتند . با همان دل رقیق رفتند ، با همان نوشته های ناب رفتند ...

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 7:47 PM ] [ ]
غریبگی نگاه دوست را ندیده بودم 

که خیال می کردم دلتنگی ، بدترین اتفاق " دوری " ست ...

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:59 PM ] [ ]

به این که مرگ سهم همه است و دیر و زود دارد کاری ندارم ، اما مردن در تنهایی خیلی غم انگیز است . 

این متن خیلی به چیزی که این مدت درک کردم نزدیک است ...


"بیمارستان به غربالی میمانَد که بسیاری از ما را در حساسترین و  ناراحت کننده ترین لحظات زندگیمان در خود اسیر میکند. دیپلماتها، معلمان، روسای جمهور، بینوایان، و زندانیان همگی در این مکان  ناخواستنی دراز به دراز خوابیده اند. در این مکان که نامش بیمارستان است، ما با گسترهای وسیع از احساسات و تجارب مواجهه می یابیم، و نسبت به بسیاری از آنها– نظیر خشم، ترس، و قدرشناسی – هیچ پیش زمینه ای نداریم و ناچاریم بداهتاً با آنها روبرو شویم. 

 در طول سالیان گذشته، مسوولیت مراقبت از بیماران عزلت نشین زیادی را به عهده داشته ام و تنهایی ملموس آنها هرگز از یادم نمیرود. خلا این تنهایی از نوعی نیست که با 5 دقیقه گفتگو  با یک غریبه، یا همنشینی با یک گُربه جبران شود. این یک تنهایی نهادینه شده است، یک تنهایی لا عالج، روزهای آخر یک عمر است که به صورتی غیرمنتظره در حال گذران است. آمیخته با خاطرۀ انتخابهای نادرست و عواقب ناخواستۀ آنها. گاهی آدم شاهد تراژدی ای است که قدرت تعریف آن، تشخیص دادنش، درمانش، و عالج کردنش را ندارد. هرچه میگذرد، آگاهی من از تراژدی »انزوای اجتماعی« بیشتر میشود، اما درک دقیق این مفهوم برایم ساده نیست. 

مکانیسم این بیماری – اگر بتوان اسمش را بیماری گذاشت – بسیار پیچیده است. انزوای اجتماعی یک بیماری طبی نیست و به من بعنوان پزشک یاد داده نشده که چطور در موردش فکر کنم، اما واقعیتی همه جایی است که بسیاری اوقات در تصمیمگیری های پزشکی رخ مینماید و بهخصوص عامل تأثیرگذاری در مراقبت از بیماران در حال مرگ است.

من هرگز از اینگونه بیمارانم نپرسیده ام که چه چیز میان آنان و جامعه فاصله انداخته است، اما در خلوت خویش گاهی به این سوال فکر میکنم. گاهی سرنخها خودشان را نشان میدهند: یک اشارۀ غیرمستقیم به یک حادثۀ دلخراش در گذشته، سابقۀ حبس در زندان یا مصرف مواد مخدر تزریقی، یا یک ستیزۀ مالی با یکی از اعضای خانواده. در مورد رومان، هیچ سرنخی پیدا نشد. برگۀ اطالعات اخذ شده از همراهان در پروندۀ وی کامال سفید بود. او یک دختر داشت، اما سالها بود که با هم صحبت نکرده بودند. نمیدانم چرا. گاهی ندانستن بهتر از دانستن است؛ گاهی گرفتن تاریخچۀ مفصل،حسّ همدلی را مخدوش میکند.

عمر رومان به زودی تمام میشد، و قرار نبود هیچ یک از کسانی که از افکارش یا از سابقه اش آگاه بودند در لحظه مرگ بر بالینش باشند. حتی اگر او در زندگی مرتکب اشتباهات زیادی هم شده باشد، مرگ در تنهایی از نظر بسیاری یک تراژدی محسوب میشود. نمیدانم . . . شاید جامعه با او بَد کرده باشد.

میدانم که فکر کردن به احواالت رومان مرا از مسیر پزشکی خیلی منحرف میکند. من میتوانستم سرطان ریۀ او را تشخیص دهم و بعد از تعیین وسعت درگیری فقط برایش پَچِ نیکوتین تجویز کنم، اما تمام مشکل، این نبود. 

بیمارستان مثل توری است که در دریایی از تراژدیهای اجتماعی گسترده شده و این معضلات را در خود انباشته میسازد. هرچه میگذرد بیشتر میفهمم که علم پزشکی چقدر در حلّ این پیچیدگیهای حلّ نشدنی کم توان است.

یک روز صبح، مثل روزهای قبل ماسک اتاق ایزوله را به صورت زدم و خود را آمادۀ ورود به اتاق رومان کردم. در حالی که وارد اتاق شدم، از گوشۀ چشم او را دیدم که لبۀ تخت نشسته بود. خطی از نور، از پنجرۀ مثلثی شکل اتاق وارد شده، تاریکی اتاق را در نوردیده، و صورت و دستان نحیفش را که با دقت روی زانوهایش قرار داشتند روشن کرده بود. صورتش رو به آسمان بلند بود. انگار منتظر پاسخی از سوی آسمان بود. شاید در جستجوی سرنوشت بود. شاید بالاخره تصمیم گرفته بود با آنچه روزگار بر سرش آورده کنار آید. او صبورانه و با چشمانی منتظر نشسته بود.

نمیدانم انتظار چه کسی را میکشید . . . یک فیلسوف، یک قدّ یس، یک روح، همدمی از دنیایی دیگر، یا شاید هم ملک الموت. . . 

هرچه بود، منتظر پزشکش نبود... "

متن کاملش را از اینجا بخوانید.

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:0 PM ] [ ]
" اگر کسی هر چه میداند زیر پا نگذارد و در هر چه نمیداند توقف و احتیاط کند کار تمام است " 


بی اغراق جامعترین و کاربردی ترین عبارتیست که تا بحال از غیر معصومی شنیده یا خوانده باشم . کاملا عقلانی و شرعی . به شدت کاربردی . روی من که خیلی خوب جواب می دهد ...

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 2:11 PM ] [ ]

یکی از لحظه های همیشه خوب زندگی ، لجظه ای ست که مصمم میشوی برای " جبران " .


 اَللّهُمَّ

 وَاَﺳْﺌﻠُﻚ اﻻْﻣﺎن ﻳﻮْم ﻻ ﻳَﻨْﻔَﻊُ اﻟﻈّﺎﻟﻤﻴﻦ ﻣَﻌْﺬِرَﺗُﻬُﻢْ ...

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 5:19 PM ] [ ]

نمی دانم اینکه نمی توانم نوشته هایم را سامان دهم نشانه ی خوبیست یا نه .

یک دنیا حرف نصفه نیمه ، که قابلیت انتشار ندارد ...


دلتنگ ام.

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 7:27 PM ] [ ]

بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی 

کس از برون کوزه نبوید گلاب را 

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:30 PM ] [ ]

دلخوشم به همین باران های بی خبر . به همین صدای دانه دانه " افتادن " . به همین هوهوی باد که باران را به شیشه بکوبد. به همین هوای بهاری که اینهمه عالی ست . که بگذارم روی دور رادیو آوا و خیابان های خلوت را بگذرانم . که هی باد بهار به صورتم بزند ، که بخندم ، که ... که دوست داشته باشم اینهمه را . گیرم که موعود کوچکی باشد .

 انگار که خیالی نیست ، انگار که هیچ غمی نیست .


 اگر چه هست ...

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 2:54 PM ] [ ]

_ هر سال این موقع ها یه تقویم برا خودم دست و پا می کنم . معمولا از بین سالنامه هایی که دوستان یا بابا بهم می دن یکی رو برا این کار انتخاب می کنم .

سال که تموم می شه اون سالنامه به یه کشکول واقعی تبدیل شده . توش همه چی پیدا می شه از لیست خرید و درس و کارهای هر روز بگیر تا نوت های گاه و بیگاه کنار صفحه ها و درد و دل ها و حرف های نگفته و حال خرابی ها و الخ.

یه جورایی یه فیلم صامت از سالیه که گذشت .

بیشتر صفحه ها پر کارهای تکراری و عادی ان . تک و توک صفحه ها اما ، بدردبخورترند.

تا حالا هیچ کدوم از این تقویم ها رو نگه نداشتم . نگه داشتن و نداشتنشون هر کدوم یه حسن هایی داره . برا تقویم امسالم هنوز نتونستم تصمیمی بگیرم ... یه جورایی آشوب و در هم پاشیدگی موضوعاتش رو خیلی دوس دارم . کسی پیشنهادی جهت سرنگون کردن یا نکردن و چگونی انجامش نداره ؟  

                                               

_ تقویم 90 هم به صفحه های آخرش رسید .. خدا رو شکر خیلی از کارهای عقب افتاده به سامان رسید و باب کارها و تصمیمات جدیدی باز شد.

به رسم هر ساله ، سال جدید روی اصل جدیدی نامگذاری خواهد شد . اما بر خلاف رسم هر ساله امسال قصد ندارم این نام رو اعلام کنم .


_ انشالا که این سال جدید برای همه مون پر از روزها و حس های خوب باشه . پر از انسانیت و خوبی و خدا دوستی .

خدا کنه سالنومه ای که دست خدا داریم درخشان باشه که اون باقیه و این ها همه فانی. 

                                                                                  

ساعت ها صفر می شود . زمان می ایستد تا از نو به جریان بیفتد.

 همه چیز آماده ی شروعی دوباره است.

و  این لحظه های بهاری که مصمم ترند برای آغاز ...

می شود بهتر ساخت .  

می شود اینهمه دست خالی نرفت ...

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 3:51 PM ] [ ]

قبلا هم گفتم . برای من ، کمتر از مادر عزیز نبود . انصافا از مادر هم برام کمتر نبود ؛ تو همه ی سال هایی که مامان بابا صبح می رفتن و شب میومدن ؛ کنارش بزرگ شدم یاد گرفتم و قد کشیدم.

یادمه شب ها زود می خوابیدم که وقتی پدرم میاد دنبالم ، دلش نیاد منو بیدار کنه و ببره . اون جا به اندازه ی کافی برام امن بود ، انقدر که دلم برا هیچ کسی تنگ نشه . اونقدر که به هیچ کسی غیر خودش عادت نکنم


چهار ساله که مرده . ولی زیاد به فکرش هستم . تو بیداری ، تو خواب ، تو شادی ، تو غم ... مخصوصا وقتی دلم از جایی می شکنه. حسی که از یادآوریش بهم دست می ده حس خوبیه . شبیه وقتی که صدای اذان میاد . شبیه وقتی افطار می کنم . شبیه وقتی دست یکی رو می گیرم . شبیه وقتی یکی برام دعا میکنه .

امروز ، از یه جایی که فکرشم نمی کردم یه فایلی به دستم رسید . در واقع مال خودم بود . وقتی بازش کردم ، صدایی رو شنیدم که چهار سال پیش شنیده بودم . صدای روزای آخری که همه اش پیشش بودم . صدای تعریف کردن قصه تکراری ای که همیشه واسه شنیدنش ذوق داشتم . و صدای حکایت های پدر بزرگ که هم پدر بود و هم بزرگ.

شنیدن ناگهانی صدایی که خودتو واسه همیشه ازش محروم می دونی ...

دیگه حال خودمو نفهمیدم . رفتم به ناکجا آباد ....

به خودم که اومدم هوا تاریک شده بود و صدای اذان میومد .


*/ یادته ؟ همین دیروز بود داشتم می گفتم چجوری یهو داغ می شی...

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 7:23 PM ] [ ]

داری روزای هفته رو می گذرونیو با روزمرگی های خودت سر و کله می زنی ، یه روز خوش ، یه روز ناخوش. می خندی ، گریه می کنی . میری ، میای ، اما همه اش بی مزه اس.

تا اینکه با شنیدن یه حرف ، خوندن یه نوشته ، گوش دادن به یه صدا ، دیدن یه آدم ، یا از دست دادن چیزی که بهش دلبسته شدی ، یهو " داغ " می شی . 

و اگه این داغ تداوم پیدا کنه ، بهت میگن داغ دار ...

وقتی داغ شدی ، مشاعرت تازه به راه می افته .

اونوقت اگه گریه میکنی گریه ی درده ، اگه می خندی خنده ی شادیه ، اگه نماز می خونی نماز نیازه ،

اگه دعا می کنی ...


حیف که قدر داغ هامونو نمی دونیم ..

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 9:44 PM ] [ ]

آدم  ِ روزهای گذشته ایم ،

آدم  ِ روزهای نیامده .

آدم  ِ اتفاق های نیفتاده ،

آدم  ِ اتفاق های تمام شده ....

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 9:44 PM ] [ ]

حتی اگر می خواستم بگویم باز هم نمی شد .

یعنی می دانی ... می توانم اتفاق ها را کنار هم بچینم و برایت تعریف کنم روز آخر هوا چطور بود یا خیابان ها چقدر شلوغ یا خلوت بود ، یا موقع خداحافظی صدایم چقدر رسا بود یا نبود ....

 اما نمی توانم آنچه در نگاهش دیدم را برایت توصیف کنم . نمی توانم بگویم چقدر تلخ شدم ...

نمی دانم او گذشت یا من گذشتم . شاید هم روزگار از ما گذشت . 

هر چه بود تمام شد . خاطرش ماند .


[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 0:47 AM ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


دلم می خواهد زندگیم استمرار دوست داشتن " تو " باشد
امکانات وب