کوچکتر که بودم ، هیچ چیز نمی توانست خسته ، نومید و یا دلزده ام کند! چقدر حساب و کتاب کردم ، چقدر نوشتم و خط زدم ، چقدر به زمبن و زمان بیراهه گفتم ، چقدر روحم را مچاله کردم و به گوشه ای انداختمش ... اما انگار راه دیگری نبود ، برای ادامه دادن می بایست به آرزوهایم وسعت می بخشیدم . و لازمه ی این وسعت بخشیدن ، "دانایی از بزرگ ها " بود ! دارایی ای که نداشتمش! او هر روز جلوه ای از زیبایی هایش را به من می نمایاند و محبت خویش را در دلم بیشتر و بیشتر می کرد ... هر روز حیران ترم می کرد و آشفته تر ... و من غرق نیاز شده بودم ، غرق خواهش و خواستن و تمنا ! و طوفانی به پا شده بود در من ! چیزی شبیه جریانی بین " جهل " و " دانایی " ... روزها و روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و من هر روز دیوانه تر می شدم و مجنون تر! ولی افسوس ... گستاخ شده بودم ! تا چشم به هم زدم ، رویای دریا به پایان رسیده بود . خورشید بالا آمده بود و من می بایست زندگی تازه ای را آغاز می کردم ... دیگر همه ی هدف های زندگی برایم شده بود مسیر ... و غایت این مسیر ، یافتن والاترین هدف! با تجربه ی بودن و داشتن انسان هایی با قلب هایی از جنس بلور ، زندگی زیبا می نمود ... و مسیر یافتن هدف ، شوق انگیز و با طراوت! و اینک من ، و لذت زندگی من ، بودن و زیستن با انسان هایی ست که خیالشان حتی ، آفریننده ی لذت بخش ترین و سرورآفرین ترین لحظه های زندگی ست و بالاتر از همه ی دوست داشتنی ها ، خدای مهربانی که اگر دستم به دامنش نمی رسد ، می دانم که اشکم همیشه به دامنش می چکد ...
اللهم ما بنا من نعمه فمنک ... لا اله الا انت ! استغفرک و اتوب الیک ...
برای رسیدن به چیزی تلاش می کردم که احساس می کردم رسیدن به او یعنی رسیدن به همه چیز! و این هدف همه ی سختی ها را برایم توجیه می کرد ، همه ی وسیله ها را!
بعد از دوازده سال تلاش با انگیزه ، به آرزوی دیرینه ام رسیده بودم . به بتی که از او برای خود ساخته بودم!
و این رسیدن برای من، آغاز راهی بود بس پر فراز و نشیب!
همه چیز به ظاهر عالی می نمود . اما اتفاق ناگواری که در پشت این صحنه به طرز هولناکی پیش می رفت ، تحلیل رفتن انگیزه ها و شروع شدن اما و اگر و چراها بود !
بعد از مدتی طولانی و عمیق دست و پا زدن در خلا مطلق ، دستی که در همه ی زندگی ، همه ی کودکی و خردسالی ام ، دستانم را رها نکرده بود ، دوباره به کمکم آمد ... اما دیگر نمی توانستم با سنسورهای کودکی ام گرمای دستانش را تجربه کنم ...
شده بودم قایقی کوچک و سرگردان ، در میان اقیانوسی بی کران!![]()
امروز روز مقدسی ست ! ساعتها گذشته ... آثار قلم بر روی انگشتانم خود نمایی می کند . اما دریغ از واژه ای ، حرفی حتی! انگار برای قلمم هم دیگر پای رفتنی نمانده ست ... به کناری می نهمش... و به یاد چشم های گریان ِ آرزو یِ من ، در آن شب مهتابی ، حال که با رویای او سال های سال فاصله دارم ، زیر نور مهتاب ، قطعه ای از آن نوشته های ناب را با ماه نجوا می کنم : * " مردی گنجی را هراج کرده است . گنجی را بی بها می فروشد ، گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازمست ، ما چیزی درخور این معامله نداشتیم . گفته فقط ظرف بیاورید ! ظرف ! حجمی که بشود در آن چیزی ریخت ، گنجایش گنج! هیچ کس نمی آید ، هیچ کس صف نمی بندد ، مرد فریاد می زند : " کیلاً بغیر ثمن ٍ لو کانَ لهُ وعاء ، بی بها پیمانه می کنم ، اگر کسی را ظرفی باشد " و ظرف نیست و گنجایش ظرف در هیچ کس نیست ... ظرف های ما ، این دل های انگشتانه ای ست . چه در آن جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد؟ ما به اندازه ی یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم . کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم . سر ریز می کنیم و غرور از چشمها و زبان هایمان بیرون می تراود . با ما چه کند این مرد که گنجی را هراج کرده است ...؟
می خواهم به بهانه ی سالروز ولادتت ، همه ی عشق و ارادتم به تو را ، به تمامی دنیا فریاد بزنم ....
" دل ِمن چه خردسال است ... ساده می نگرد ، ساده می خندد ، ساده می پوشد دل من از تبار دیوارهای کاه گلی ست ساده می افتد ، ساده می شکند ، ساده می میرد دل من تنها ، تنها سخت می گیرد ... "
اینم آدرس وبلاگ جدید من :
الهی انت کما احبّ ... فاجعلنی کما تحبّ !
یه عطش مونده به دریا ... یه قدم مونده به رویا ... یه نفس مونده به آواز ... یه غزل مونده به پرواز ... یه ترانه مونده تا یار .... یه طنین مونده به آوار ... یه ستاره مونده تا روز ... یه ستاره! مونده تا روز ... بعد از یک دوره افول ،شاید وصفی از حال خوب من این روزها ... همین!
![]()
![]()
![]()
خیال تو آنقدر بلند است ، که از فراز این شهر لعنتی ، بالا هم که می روم و این اشک ها و دلتنگی ها ، تمام که نمی شود هیچ ، بهانه ی رویش سبزی ست بر پهناي کویری مملو از شعر و شعار و شعور...
یه کوهنوردی مفصل! نماد یه اتفاق ، که تکرارش تو زندگیم ، شاید کم هم نباشه! انگار تو طول مسیر ، نتونسته بودم به غیر از جلوی پاهام یا چند قدم اونورتر ، جایی رو ببینم! و چه بسا منظره های قشنگی که سختی راه ، از دیدنشون محرومم کرده بود! ... و آنگاه که با افتخار بر بلندای قله زیبایی های خدا را به تماشا نشسته بودیم ، تمام لبخند خود را نثار همه ی سنگریزه هایی کردم که در تمام طول مسیر ، پاهایم را خراشیدند...!
در تکرار نفس هایم
های های می بارمت...
فقط جاده بود و اضطراب خوب ماندن...
و تلاش برای صعود و رسیدن به اوج...!
"بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است ، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن ... دلم برا شازده کوچولو تنگ شده... اگر کسی گل سرخی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه هست، برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و باخودش گل من جایی میان آن ستاره هاست... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا به خاطر لحظه لحظه های حیات پر از حیاتت ، ممنون!
بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ قرار داده است..."
بگوید: ![]()

این روزها توی چیزی که نمی دونم چیه ، دارم غرق می شم! یه جایی ، یه کسی ، یه چیزی ، خیلی وسیع ، خیلی ... ------------------------------------------------------------------------------------------------------ خدایا ببخش اگر من آنگونه نیستم که تو دوست داری ، اما تو همیشه همان گونه ای ، که من دوست دارم ...
یه جایی ، یه کسی ، یه چیزی ، خیلی بزرگ ، داره منو تو خودش غرق می کنه !
یه جایی ، یه کسی ، یه چیزی ، خیلی دقیق ، داره همه ی محاسباتمو به هم می زنه !